تبليغاتX
هیچ چیز و همه چیز
هیچ چیز و همه چیز

فقط برای یه دوست خوب و صمیمی...

پیدا کردن زندگیمون...

به دنبال زندگی اما در زندگی هستیم . به دنبال راه و در راهیم . در انتظار لحظه ها اما در لحظه زندگی می کنیم . ما چه می خواهیم که تا حال نداشته ایم و چشمهامان به اینده سفید مانده ؟ کدام قصه ی ناتمام ما را به فردا وصل می کند ؟گوش ها چرا از این همه کلمه های گفته شده پر  نمی شود؟چشم ها چرا سیرامونی ندارند ؟ شوق دیدن کدام صحنه ی جدید کدام چهره کدام تصویر  پلک ها را هر صبح از هم می گشاید ؟چند بستنی چند ظرف شاه توت طعم زندگی را در این تکرار  مزه ای دیگر خواهد داد ؟ چندبار دیگر دریا به روی دلت دریایی می شود ؟چند بار کوه را تماشا  کنی مقاوم و استوار خواهی شد؟ در این نگاه های مکرر به کجا رسیده ای که دریاهای نرفته و  کوه ها و درخت های ندیده را جستجو می کنی ؟سفر تو را به کدامسو فرا می خواند ؟ در باران چه ندیدی که در کنار رود اتراق می کنی ؟ برگ نزدیک ترین درخت به خانه ات را دیده ای ؟ که  برای دیدن انبوه درخت ها ساعت ها در جاده می رانی ؟ قیافه ی همسایه ها و هم محلی هایت را  درست دیده ای که برای دیدن ادم های دیگر به ان سوی اب ها سفر می کنی ؟ باورکن همه ی  بازی (( پیدا کردن خودمان )) است و ما برای گم کردن خودمان افسون دنیا و جاده ها وهمبازی هایش شده ایم و از این سو به ان سو می رویم

نوشته شده توسط تـــــــارا در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 | موضوع:
خدایا...

خدايا چگونه زيستن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

خدايا عقيده ام را از عقده ام مصون دار

خدايا رحمتي كن تا ايمان نان و نام برايم نياورد.

قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در فطر امانم افكنم.

خدايا به هر كه دوست مي داري بياموز كه عشق از زندگي كردن برتر است

خدايا به من زيستي عطا كن كه در لحظه مرگ بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است مسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم!!!

نوشته شده توسط تـــــــارا در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 | موضوع:
چی بگم...؟

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز ‏نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو .... قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري ‏حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام بموني اما مي تونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري ‏ازم نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم که ‏منتظرت مي مونماما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاری

نوشته شده توسط تـــــــارا در یکشنبه هشتم مرداد 1385 | موضوع:
چند نصیحت کوچیک...!!!
دوست دارم نه بخاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

 اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

بد ترین شکل دلتنگی برای آن کسی است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

تو ممکن است در دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بذراند نگذران.

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی.

به چیزی که گذشت غم مخور به آن چه که آمد لبخند بزن.

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش  که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

خود را به فردی تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری رابناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

زیاده از حد خود را در فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

نوشته شده توسط تـــــــارا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 | موضوع:
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤

 یه قلب پر از محبت و دوستی برای تمام دوستای گل و خوشگلم امیدوارم خوشتون بیاد

 

نوشته شده توسط تـــــــارا در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 | موضوع:
انتظار...انتظار...انتظار...آخه تا کی؟
 روزها یکی ..یکی ..میان و می رن...!
دیگه حسی واسه زندگی تو خودم نمی بینم....
احساس می کنم که این زندگی هستش که منو ..بالاجبار با خودش می کشونه!
چند وقته که حتی حس گریه کردن هم ازم گرفته شده..!
گوشه به گوشه خاطراتمو سرک می کشم....
ولی ازش هیچ خبری نیست..!
انگار نه انگار که یه زمانی ..بوده....!!؟
هر وقت دلم می گرفت نگام به ستاره های اسمونا بود...!
فکر می کردم اینجور ی می تونم یه نشونی ازش بگیرم....
ولی حالا حتی ستاره های اسمونا هم یادشون رفته که این پایین یکی چشم انتظاره!
تنهایی رو بیشتر از همیشه حس می کنم!
خسته تر و دلتنگ تر از همیشه......
دنبال یه پناهگاه امن می گردم.....!
شاید با رسیدن بهش یه کمی اروم شم...
ولی مثه اینکه مهربونی که اون بالاس...محکومم کرده به تنهایی!
مهربون عالم :
تسلیمم...!
اگه تو می خوای اینطوری باشه من حرفی ندارم...!
بذار همه دلتنگی هام و بی کسی هام بمونه واسه خودم....حرفی نیست!

فقط ازت می خوام اونو تنهاش نذاری....و همیشه باهاش باشی!
این روزها اون بیشتر از من به تو نیاز داره..!
پس می سپارمش دست خودت........!
فقط کاش بهم می گفتی :
تا....کی چشم به راهی و انتظار !!!؟



 

 

نوشته شده توسط تـــــــارا در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 | موضوع:
دوست دارم...!!!

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت  را ندارم ......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است  
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است  
من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد .....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان
روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم 
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند 
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم   
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

 

نوشته شده توسط تـــــــارا در جمعه نهم تیر 1385 | موضوع:
...؟؟؟
 Heart Eyes 

نظر یادتون نره لطفا!!!

نوشته شده توسط تـــــــارا در پنجشنبه یکم تیر 1385 | موضوع:
خــــــــــــــــــــــــدا...!!!
                            .همیشه وقتی یه گوشه نشستی و زانوی غم بغل گرفتی 

 وقتی فکر میکنی دیگه همه چی تموم شده .

وقتی فکر میکنی دیگه هیچی مهم نیست

 یدفه یه اتفاقی میفته که همه چیو تغییر میده .

تا حالا فکر کردی چرا اون اتفاق فقط برای تو میفته؟؟؟

چون همیشه و اون زمانیکه درمونده از همه جا یه جا نشستی

 از همه چی و همه کس خسته شدی

و تو تنهایی خودت در درون خودت داری زار زار گریه میکنی

و خدا رو صدا میزنی اون پیشته..

اونه که به همه ی حرفات

 گرچه بد گرچه زشت گرچه یه مشت ناشکری باشه

با صبر و حوصله گوش میده.

پس چرا ما اینقدر در حال گناه کنناشکریم؟؟

 نمی خوام بگم شما چون خودم اینجوری بودم

 

اما الان واقعا پشیمونم این خدا بود که هرگز تنهام نذاشت

 این خدا بود که همیشه و همه جا حتی ارم بود

 

 و میخواست منو راهنمایی کنه اما این من بودم

 که به صدای قلبم و ندایی که در درونم بود گوش ندادم ... 

اما با وجود اشتباهاتم همیشه دوباره سمت خودش رفتم

چون می دونستم تنها اون میتونه کمکم کنه...

اینارو گفتم چون  تغییراتی که سابقا تو زندگیم افتاد

 واقعا منو شگفت زده کردو بیشتر به بزرگی خداوند پی بردم

 اینارو گفتم که شما اشتباه نکنین

 شما زمانیکه یه ندایی در درونتون صداتون میکنه بهش گوش

بدین...تا شاید زودتر به سر منزل مقصود برسین.

خدا جون خیلی دوست دارم واسه همه چی



نوشته شده توسط تـــــــارا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 | موضوع:
شکل دوستان!!!
برخي دوستان ، همانند يك گل هستند ... و وقتي كه سر انجام ، شكوفه داد و جوانه زد، در يك بامداد بهاري ، به ناگهان از دو چشم بي سوي من ، تو و ما باز افتاده اند ... شايد هم به بامداد " فردا " نكشند ...
برخي دوستان ،همانند يك روز ابري هستند و وقتي خورشيد ، پرتو افكني ميكنه ، در پس نقاب تيره ي آن ابر ، پنهان مي مونند و اينه كه روز مرا ، ترا و ما را به تيرگي شب وصل ميكنند ...
 برخي دوستان همانند يك درخت افرا هستند كه با نازك ترين " نسيم " ، رنگ مي بازند و به سهولت يك " صداقت " بي پايدار ، فرو مپاشند ...
 برخي دوستان ، همانند دايره هستند ... اين دوستان ، راستين و واقعي اند ... از ديد تو ، نمي دانم كه من كداميك هستم اما به زعم و به باور من ، دوستي تو براي من ، همانند يك دايره است كه خودم با پرگار و در تنهايي ترسيمش كرده ام ...
هميشه ، ابتدا داري ولي هيچ وقت ، انتها نداري
نوشته شده توسط تـــــــارا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 | موضوع:
دروغگو...!!!
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟

نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.

نوشته شده توسط تـــــــارا در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 | موضوع:
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی

اگر بد کردمو هرگز به روی خود نیاوردی

                                                     گناهم را ببخش

نوشته شده توسط تـــــــارا در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 | موضوع: